گنجور

 
طالب آملی

دل از جور فلک من بعد تنگی بر نمی‌تابد

بتنگ آمد دلم این شیشه‌سنگی بر نمی‌تابد

دلم چون بوز خشم آلود با خود غرشی دارد

کزین آهو وشان خوی پلنگی بر نمی‌تابد

می‌آویزید ای غمهای ظالم بر من عاجز

که موری صدمهٔ چندین پلنگی بر نمی‌تابد

اگر مهر است اگر کین یک روش پیش آرای «طالب»

که این یکرنگ آئین دو رنگی بر نمی‌تابد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی