گنجور

 
طالب آملی

سبو تهی شد و خم نیز ته نما گردید

کدو که بود توانگر زمی گدا گردید

خلیل میکده چون در دهد صلای کرم

که شیشه مفلس و پیمانه بینوا گردید

بحجت ارسبق از میکشان برند رواست

چنین که حاجت اهل و ریا روا گردید

خمار آتش ذوقم فسرد ورنه چرا

بگوش صوت هزارم هزار پا گردید

دعا کنیم دعا های صبحگاهی را

که کارها همه بر حسب مدعا گردید

عیار صومعه‌ئی تا چه رو دهد خاصی

که نقد میکده زین دست ناروا گردید

بحیرتم که چه اندیشه دامنم بگرفت

که اشک بر سر مژگان رسید وا گردید

بیار یارب من شکر کآفتی نرساند

خیال داشت که نفرین شود دعا گردید

رسد به «طالب» اگر خوارئی ز عشق رواست

سزای خار که با شعله آشنا گردید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی