گنجور

 
طالب آملی

شوق او ساخت کوچه گرد مرا

کرد سر در هوا چو گرد مرا

نفسی کس نزد غبار آلود

که نیاورد دل بدرد مرا

زعفرانی نسود دست سپهر

که بدان رخ نکرد زرد مرا

گر شوند آب جمله آتش‌ها

نتوانند کرد سرد مرا

همه با جسم و جان بسر بردیم

عمر طی شد به دود و درد مرا

بر دواها ز بس تنیده دلم

نتوان خواند ز اهل درد مرا

اشهب وادئی نمی‌خواهم

شوق کافیست در نورد مرا

همه از چنگک دود بگریزند

بگذارید فرد فرد مرا

گو بمیدان عنان مده « طالب »

دلپسند است هم نبرد مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی