گنجور

 
طالب آملی

مو پریشانی که مارا پنجه بر دل می‌زند

هر سر مویش بدل تیغ حمایل می‌زند

حسن او از بس گلو سوزد بکام بیدلان

شربتست اما دم از زهر هلاهل می‌زند

رنگ گل یاد شهادت می‌دهد زان عندلیب

نغمه‌خون آلود چون مرغان بسمل می‌زند

از کمین چرخ آگه باش کین زورین کمان

شست ناگه می‌گشاید تیر غافل می‌زند

ناقه‌سنگین می‌رود در هر قدم گوئی زشوق

روح مجنون چنگ در دامان محمل می‌زند

کشتهٔ او لب نمی‌جنباند از افسوس جان

در تصور بوسه بر شمشیر قاتل می‌زند

بسکه بازار جفاگرم است از بهر ثواب

هرکه دارد ناخنی برجان اینذل می‌زند

جز کنار دوست نشناسد غریق بحر عشق

کشتی آسودگان پهلو بساحل می‌زند

بسکه آب غم غبار آلود می‌جوشد ز دل

هر نفس آئینهٔ ما غوطه در گل می‌زند

خرمن آرام می‌سوزد دلم با برق آه

وه چه دهقانی که خود آتش بحاصل می‌زند

بسکه «طالب» را قدم سست است در راه امید

در نخستین گام فال قرب منزل می‌زند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی