گنجور

 
طالب آملی

صد پیرهن زنم چاک هر دم ز دست تنها

دست درندهٔ من شد گرگ پیرهنها

فانوس وارم از بس تن استخوان نما گشت

در زیر پوست گوئی پوشیده‌ام کفنها

یارب ز راه عیشم بردار سنگ محنت

وین کوههای غم را بفرست کوه کنها

گل جوش زد حریفان تاکی خموش باشید

آخر نه عندلیبید ای مهر بر دهنها

گویند شکر معشوق با صد زبان خاموش

پروانه‌های مسکین در عین سوختن‌ها

یاقوت ارچه بگرفت سامان در فشانی

یاران ز دست دادند سر رشتهٔ سخنها

از شرم آب و رنگش گلهای پای برگل

همچون نسیم گشتند آوارهٔ وطنها

در کار شمع و گل کن چندانکه نازداری

ای زینت چمنها وی زیب انجمنها

باشد فغان «طالب» جانکاه دور از آن کو

چون نالهٔ غریبان از فرقت وطنها

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی