گنجور

 
طالب آملی

در آن چمن که توئی برگ را بخس نخرند

هزار بلبل نالان بیک قفس نخرند

ز بلهوس پی دفع هوس مجو امداد

که بهر ساز مگس را پرمگس نخرند

مبر بقافلهٔ راز های و هو کین قوم

جرس خرند ولی نالهٔ جرس نخرند

هوا فروختگان تو در دکانچه کام

اگر بهیچ فروشند صد هوس نخرند

سبوکشان تو از جام دل خورند شراب

نزاع شحنه و دم سردی عسس نخرند

خرند از همه شرم گنه در آن بازار

ولی تکبر طاعت ز هیچکس نخرند

اگرچه صبحدمی دم بصرفه زن «طالب»

که این نسیم مرا جان ز گل نفس نخرند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی