گنجور

 
طالب آملی

روی امید، گر بگل آرم‌گیا شود

ور بستر از حریر کنم بوریا شود

ناخن طلب نیم گرهٔ کار خویش را

بنشسته‌ام که خود بخود این عقده‌وا شود

چون من بدست خویش کند گور خویشتن

هرخون گرفته‌ای که بعشق آشنا شود

از کوچه‌ئی که مست تبسم گذر کنی

تا روز حشر گرد نمک بر هوا شود

پای ترا برنگ حنا گر بود سری

بر روی چرخ نیل مصیبت حنا شود

آن روستائیم که چو رو آورم بشهر

شهر از وجود ناقص من روستا شود

راه هموم دل نگشایم بصحن باغ

ترسم نسیم گل نفس اژدها شود

«طالب» منم که از اثر بخت واژگون

یاقوت در خزینهٔ من کهربا شود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی