گنجور

 
طالب آملی

پنجه سیه کرده عشق تا برخ مانهد

شرم ندارد که خال بر رخ سودا نهد

نیست مناسب که بحر دم ز نداز بذل خویش

ابر اگر منتی بر سر دریا نهد

گل صفتان بهار داغ نهندش بتن

لاله صفت هر که او روی بصحرا نهد

با دل من عشق راست شرط که هر گه کند

این ز غضب اشتلم او ز ادب وا نهد

گوهر افتاده‌ام، در نظر غافلان

هر که ز راهی رسد، بر سر من پا نهد

پنبه هواگیر شد، از دم مستان کجاست

عقل که دستار خویش، بر سر مینا نهد

دور مدان گر گذشت، نالهٔ «طالب» ز عرش

باش کزین پایه نیز، پای بیالا نهد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی