گنجور

 
طالب آملی

دست تهی ز نقد وجودم خزینه شد

پشمینه از لطافتم ابریشمینه شد

با خلق تشنه رخت کشیدم بچشمه‌سار

آب روان بطالع من آبگینه شد

داغ جنون که بود یکی نقد آشکار

بر سر ز بسکه خاک فشاندم دفینه شد

قرنی هر آنکه دود چراغ ستیزه خورد

چون من بعلم مهر و وفا بی‌قرینه شد

گر موفتیله کرده نهادم بسینه داغ

آن داغ رفته رفته به پهنای سینه شد

پهلو ز نام خویش تهی سازد آفتاب

از بسکه مهرها بزمان تو کینه شد

«طالب» بهر سفینه‌گزین شعر سینه سوز

بیت دوئی نوشت ستم بر سفینه شد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی