گنجور

 
طالب آملی

کو آنکه بر جراحت ما مرهمی کند

یاکشت ما چوخشک شود شبنمی‌کند

ما دست از موافقت بخت شسته‌ایم

زمزم عجب که با لب ما زمزمی‌کند

مستغنیان وادی حرمان حسرتیم

طوفان بدفع تشنگی ما کمی‌کند

درملک عشق لاف سلیمانی آن زند

کش داغ دل نگینی ودل خاتمی‌کند

ایدل زطرف دامن زلفش بداردست

زآن پیش کو مقدمهٔ درهمی‌کند

عیدیست وصل یارکه دل را ز انتظار

خونابه ریز چون مژهٔ ماتمی‌کند

صدکشته زنده‌کرده بهرسو عجب‌مدار

گر تیغ یار دعوی عیسی دمی‌کند

آتش به پرنیان نکند باد با چراغ

آنها که غصه با جگر آدمی‌کند

«طالب» مده عنان غم از کف که درجهان

رسوای خلق اگر کندت بیغمی‌کند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی