گنجور

 
طالب آملی

بی‌گل روی تو نم در چشم گریانم نماند

دیده چندان برهم افشاندم که مژگانم نماند

سینه چندان پر شد از افغان که با چندین شکاف

تکمه‌ئی را جا در آغوش گریبانم نماند

تا گریبان پر ز گلهای بهاری ساختم

لخت دل را گوشهٔ چشمی بدامانم نماند

بسکه کام از لقمهٔ لخت دلم لذت گرفت

در طبیعت آرزوی مرغ بریانم نماند

منکه عالم را نمکدان کردمی از بخت شور

یک تبسم وار شوری در نمکدانم نماند

لقمهٔ دل را خورم زین پس که از پیکان دوست

آنقدر الماس خائیدم که دندانم نماند

طوطیان عشق را از بسکه دیدم زهر نوش

لذت آسودگی در شکرستانم نماند

«طالب» از گلبن نمی‌گردم جدا مانند خار

با وجود آنکه رنگی از گلستانم نماند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی