گنجور

 
طالب آملی

شور بلبل میدهد یاد از قدح نوشی مرا

نکهت گل میکند تکلیف بیهوشی مرا

هرزمان برلب یکی دریای آتش می‌نهم

از قضا امروز می‌آید قدح نوشی مرا

نالهٔ مرغ چمن گم کرده سیر آهنگ نیست

واگذارید ای نو اسنجان بخاموشی مرا

چون پرو بال سمندر خاک روب آتشم

ننگ میآید بیوی گل هم آغوشی مرا

خارین را باگل شمشاد حد جلوه نیست

ازادب دورست بانخل توهمدوشی مرا

جامهٔ فتح است بر تن کسوت داغ دلم

واژگون بختم شگون دارد سیه‌پوشی مرا

نام «طالب» بر زبانم نگذرد کز بخت بد

بر فراموشی نیفزاید فراموشی مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی