گنجور

 
طالب آملی

فرسود پیکر دل و آهی زیان نکرد

بی‌نور گشت چشم و نگاهی زیان نکرد

تا بست خواهشم کمر حرص همچو مور

از خرمن فلک پر کاهی زیان نکرد

آهم خسی ز مزرعهٔ دهر کم نساخت

این برق بیشه سوز گیاهی زیان نکرد

صد کیش غمزه‌ای که تهی ساختی بهیچ

درصید ماخدنگ نگاهی زیان نکرد

از صف شکافی دل «طالب» ملول چیست

فوجی تلف نساخت سپاهی زیان نکرد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی