گنجور

 
طالب آملی

بدست حسن چو برقع زرخ براندازد

زمانه بر سر خورشید چادر اندازد

بیار تا رسد این نامهٔ سرشک آلود

چه نقشها که بیال کبوتر اندازد

بخار عقل رگ و ریشهٔ دماغ نسوخت

جنون کجاست که عودی بمجمر اندازد

نگه براه تو از بس گران رکابی اشک

ز دیده تا مژه چندین تکاور اندازد

چو باده نوش‌کنی در قدح مبین زنهار

مباد چشم تو زهری بساغر اندازد

ز بحر زاده مگر طفل خامهٔ «طالب»

که چون صدف زدهان عقد گوهر اندازد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی