گنجور

 
طالب آملی

چه شد یارب که داغ سینه دست‌آموز مرهم شد

محبتها که با الماس بودش پاره‌ئی کم شد

چه پیش آمد خدایا کین دل عاشق مصیبت را

بساط شادمانی غیرت اسباب ماتم شد

تسلی بخش خاطر زان لب معجز بیان آمد

کسی را کارزوی صحبت عیسی مریم شد

من و گلگشت خرم گلشنی کآب و هوای او

اگر بر شعله افسون رطوبت خواند شبنم شد

درین میخانه آن دردی کشم کز صافی طینت

سفال می‌فروش از دست بوسم ساغر جم شد

ترحم از عنان‌گیرای محبت شرم‌دار از دل

مکن مشق ستم کین شیوه برگردون مسلم شد

زدل داغم که بی‌رنج طلب دریافت مطلب را

سیه بختی که دی محروم بود امروز محرم شد

بیمن عشق برشادی چنان غم یافت استیلا

که بال افشانی نوروز پامال محرم شد

چه باشد زر بمیدان سخا سر می‌توان دادن

نمیدانم درین معنی چه دامنگیر حاتم شد

جهان را آبروئی بود در ایام استغنا

تمنا تا ز مادر زاد ناموس دو عالم شد

سزدگر طعن حیوانی زند برزاهدان «طالب»

که باز از دست ساقی جرعه‌ئی نوشید و آدم شد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی