گنجور

 
طالب آملی

افسرد آتش دل و آب سرشک ماند

برگیسوان دیده خضاب سرشک‌ماند

در حیرتم که این دل آتش مزاج ما

عمری‌چگونه زنده در آب‌سرشک‌ماند

روی عروس مردمک دیده رنگ باخت

از بس نهان بزیر نقاب‌سرشک‌ماند

باری خوشم که گر گل چشمم بباد رفت

دردست‌شیشه‌شیشه‌گلاب‌سرشک‌ماند

دردا که تلخ‌تر شده بادام چشم ما

هرچند بیش در نمک آب سرشک‌ماند

«طالب» شکسته باش که‌گر جام دل‌شکست

در مغز دیده بوی شراب سرشک ماند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی