گنجور

 
طالب آملی

آخر بعشوهٔ دل ما می‌توان خرید

گلدسته‌ئی بنرخ گیا می‌توان خرید

در بیع من زمانه یک امروز صبر کن

فردا مرا به نیم بها می‌توان خرید

جان در بهای بوی تو دارم ز ابلهی

پنداشتم ز باد صبا می‌توان خرید

نی زر دهد مراد بسودای دل نه زور

این جنس را بنقد رضا می‌توان خرید

گر بگذری بقیمت یک عشوه بلکه نیم

چون من هزار بی‌سروپا می‌توان خرید

جذب کهیت نیست ز دیوار کوی دوست

این خاصیت ز کاهربا می‌توان خرید

گر نقد غم بکیسه بود عمر رفته باز

چون روزه و نماز قضا می‌توان خرید

در عقدهٔ نگار دل افتد ز روزگار

زآن نوشخند عقده‌گشا می‌توان خرید

پای تو بی نگار و بازار چشم ما

خون جگر بنرخ حنا می‌توان خرید

گر مشتری تو باشی در بیع‌گاه حشر

صد خون بیازی از شهدا می‌توان خرید

«طالب» هزار عشوه خریدی ز روزگار

یک عشوه هم بخاطر ما می‌توان خرید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی