گنجور

 
طالب آملی

جان فارغ ز تن بس است مرا

گل دور از چمن بس است مرا

بوطن گر نمیرسد دستم

آرزوی وطن بس است مرا

پیرهن گو مشو نصیب تنم

حسرت پیرهن بس است مرا

دست اگر نیست گو مباش چه تن

دستگاه سخن بس است مرا

چشم بر پیرهن ندوختدام

انتظار کفن بس است مرا

زلف پرچین مباد گو بکفم

خاطر پر شکن بس است مرا

تیغ بیرون کنم ز کف «طالب»

که زبان در دهن بس است مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی