گنجور

 
طالب آملی

آنجا که دلم عرض تب و تاب نماید

آتش عرق انگیزتر از آب نماید

آشوب تحیر دهدش تا ابد آرام

گر مضطربم عشق بسیماب نماید

می‌خور ز کف عشق که مدهوشی جاوید

بیشت مژه برهم زدن خواب نماید

طی شد ره غم زود و نشد کین صدف پای

مشتی گهر آبله سیراب نماید

فیض سحری شاهد شوقیست که دیدار

از روزنهٔ دیدهٔ بی خواب نماید

گر نالهٔ ما تیز کند نشتر تأثیر

ناخن ز پی نغمه بمضراب نماید

ای چرخ نیم راغب می ورنه مهیاست

زهری که بچشم تو می ناب نماید

خاشاک قضا خواهد طوفان سرشکم

رخ فرش ره سیلی سیماب نماید

گو سرعت نبضی بکف آر آنکه چو «طالب»

خود را همه جان باخته بی آب نماید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی