گنجور

 
طالب آملی

منم که دود دلم شعله پوش می‌آید

لبم ز صبح تبسم فروش می‌آید

هلاک تشنگیم ورنه بر لب از مژگان

هزار قطرهٔ دریا بدوش می‌آید

که می‌زند رقم گریه کز در و دیوار

صریر خامهٔ مژگان بگوش می‌آید

سر آب گشته مگر آب چشمه سار حیات

که خضر بالب تبخاله جوش می‌آید

فغان که مرهم کافور در جراحت ما

برهنه می‌رود و شعله پوش می‌آید

چه نسبت است ندانم مرا بجامهٔ فقر

که بی‌کشاکش دستم بدوش می‌آید

زجوش نکته زبانیست کلک «طالب» را

که شخص ناطقه با او خموش می‌آید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی