گنجور

 
طالب آملی

کسی شکنجه‌کش اضطراب دل باشد

که ناخن خفقانش نفس گسل باشد

نقاب‌سینه برافکن‌زروی دل‌عیب‌است

که نور آینه پنهان بزیرگل باشد

مکن به نسبت همدردیم بدل‌گستاخ

بهل که ذره ز خورشید منفعل باشد

ببزم یکجهتی همنشین نطق مباد

زبان آنکه نه از دودمان دل باشد

خیال بحث گریزد ز مبحثی‌که دراو

ستیزه مانع آشوب و مستدل باشد

بدور جلوهٔ تیغ تو گر شبی خورشید

سری بجیب کشد خون او بحل باشد

بدیده را طلب طی نمود و نزدیکست

که «طالب» از ره ترک ادب خجل باشد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی