گنجور

 
طالب آملی

خوش درخور است وقت سئوال و جوابها

از یار لطفها و ز ما اضطرابها

با آنکه دین و دل ز کفم برد بیحساب

دارد هنوز عشق تو با من حسابها

ای خرم آنکسان که براه تو میخورند

شب گردهای غربت و روز آفتابها

از من کنید نسخه دیوانگی طلب

کز دفتر جنون زده‌ام انتخابها

ای یاد آنکه شب همه‌شب مست اشتیاق

میدید دیده‌ام بخیال تو خوابها

بر پیرهن فشان عرق دل که بهتر است

بوی گلاب غنچه ز دیگر گلابها

دارد تبسم تو بدلهای خون چکان

آن منتی که داشت نمک بر کبابها

«طالب» ز علم مهرو وفا دم مزن که ما

تصنیف کرده‌ایم درین فن کتابها

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی