گنجور

 
طالب آملی

دلیکه درچمن اشک لاله‌گون گردد

امیدهاست که شاداب‌تر ز خون گردد

زجوش آتش سودای دل مرا مغزیست

که بوی عقل درو عطسهٔ جنون گردد

ز شوخ نسبتی رنگ گل برخساری

چو در چمن نگرم حسرتم فزون گردد

خراب نشأهٔ بزمی شوم که در دورش

پیاله چون قدح چرخ واژگون گردد

خراش ناخن دردیست در دل «طالب»

که هردم از اثرش سینه ارغنون گردد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی