گنجور

 
طالب آملی

کوجنون تا چاک در کار گریبانها کند

خیل‌سرها را تهی خاطر ز سامانها کند

اول از خونابهٔ دل زینت جانها دهد

وانگه‌از افشردهٔ دل زیب دامانها کند

نازم‌آن‌عشقی که‌چون‌بر کف نهد تیغ‌ستم

لذت زخمش تراوش از لب جانها کند

عندلیبان‌فصل دی هم‌نغمه‌بر گلبن زنند

گر صبا خاک مرا عطر گلستانها کند

نبض عاشق مضطرب حالست آری دست عشق

جای خون سیماب غم در کام شریانها کند

لذت سوز جراحت باد بر ذوقش حلال

آنکه زخم خویش را وقف نمکدانها کند

چشم دل را «طالب» از خون ریختن مانع مباش

واگذارش تا دمی احیای طوفانها کند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی