گنجور

 
طالب آملی

ز بسکه اشک فشانم گه نظارهٔ صبح

سپید گشت مرا دیده در ستارهٔ صبح

باب دیده‌ام ایچرخ آستین مفشان

که عقد گردن شامست گوشوارهٔ صبح

گدشت عمر و بر این چشم تر شبی نگذشت

که طفل اشک نبندد بگاهوارهٔ صبح

بحلقه حلقهٔ آهم نظر کن ای گردون

دگر مناز به خلخال و گوشوارهٔ صبح

نه دود آه اثر داد و نه سیاهی بخت

شب وصال تو حیران شدم ز چارهٔ صبح

نه بی سحر شب غم بسکه تیره گشت دلم

هزار جان بفشانم بیک اشارهٔ صبح

خروس عرش نیم تا سحر خروشم زار

من و ز اول شب نالهٔ نقارهٔ صبح

دو چشم من چو دو پستان خونفشان «طالب»

کنند پرورش طفل شیر خوارهٔ صبح

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی