گنجور

 
طالب آملی

چون بسر مستانه بست آن شاخ گل دستار کج

شد بکف پیمانهٔ عمر من خونخوار کج

بهر صیادیست مژگانت خم آری باز را

از پی گیرائی آمد ناخن و منقار کج

هر چه گفتند از کجی در حق گردون راست بود

کج گمان میبردش امانه باین مقدار کج

روزگار آن شب سر بختم بیالین کج نهاد

کزره شوخی نهاد آن شاخ گل دستار کج

کج نگه کردن عجب زان نرگس بیمار نیست

چون بود کز ناتوانی میرود بیمار کج

آن سیه بختم که بهر دامنم در گلستان

ناخن خود کرده همچون چنگ شاهین خار کج

گر نشینم در ته دیوار آهن بر سرم

گردد از سیلاب مژگان آهنین دیوار کج

تازنم بر گوش جانی راست آهنگی چو چنگ

آمدم با قامتی چون پشت موسیقار کج

راست قولش پر نه پنداری که زاهد چون کمان

میرود در حق میخواران کج و بسیار کج

راستی را با چنین کجها نشاید راست یافت

پای ما کج، راهبر کج، قصد کج، گفتار کج

«طالب» این نوبت چو هر نوبت شراب آلوده نیست

راست شد هر بار در حقش گمان این بار کج

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی