خضر شد هر لب که کامی از لب او برگرفت
پنجهٔ خورشید شد دستی کز او ساغر گرفت
خواست کز رخ پرده بگشاید پی عرض جمال
شعلهٔ حسنش بلند افتاد برقع برگرفت
دامن او خواست گیرد آه مظلومان بحشر
شرم عشقش مانع آمد دامن محشر گرفت
او نمک بود از لب پرشور وما ناسور عشق
چون دو چاریکدگر گشتیم صحبت در گرفت
یک تکلم کرد و دنیا را بگوهر غوطه داد
یک تبسم کرد و عالم در گل و شکر گرفت
با دو عالم گمرهی خضریم، کز راه فنا
هر که شد سوی عدم راهی زما رهبر گرفت
نکهت زلفش نیامد برمشام ما ز ناز
گرچه عالم را بشوخی بوی آن عنبر گرفت
ترمزاجیهای شوقش را ندآب از چشم خاک
چربدستیهای عشقش روغن آذر گرفت
دید چون در دست اوراق پریشان دلم
عشق تعلیم جنون زین دفتر ابتر گرفت
شیر مادر طفل حسرت را زانگشتان چکید
بسکه تنگش سینهٔ مشتاق مادر برگرفت
هر که در غمخانهٔ هجران شبی راز نداشت
مر گرا همخوابهٔ راحت بیک بستر گرفت
شسته شد گرد یتیمی طفل حسرت را زروی
تا بصندل بستگی چشم مرا مادر گرفت
گرچه صیت عشق دایم در جهان مشهور بود
در دل شیدای «طالب» شهرت دیگر گرفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.