گنجور

 
طالب آملی

بیا که مجمع خوبان دلربا اینجاست

کرشمه‌ها همه اینجا و نازها اینجاست

قدم ز خطهٔ « کشمیر » بر نمی‌داریم

مقیم مرکز عیشیم و جای ما اینجاست

مده بغارت بیگانه کشور دل خویش

که ترکتاز نگه‌های آشنا اینجاست

کجا بهشت و کجا بزم باده‌ای زاهد

تو دل بجای دگر بسته‌ئی رجا اینجاست

جوان شو از نفسم همنشین مرو بچمن

اگر بکسب هوا می‌روی هوا اینجاست

باولین قدم از اهل راز ماندی باز

کرا خیال که همراهی تو تا اینجاست

بکنج گلخن خویشم هوای گلشن نیست

کجا روم که مرا باغ دلگشا اینجاست

ز دیده‌ام گل خون جوش می‌زند گوئی

که قتلگاه شهیدان کربلا اینجاست

تمام نور نظر در طواف گلشن اوست

همین قدر که توان دید پیش ما اینجاست

بکلبه‌ام چه فتد راه اهل درد بهم

نشان دهند که سر رشتهٔ وفا اینجاست

خزیده در شکن زلف یار معذور است

کجا رود دل آشفته‌ام که جا اینجاست

صد آرزوی شهیدم بسینه افتاده است

اگر غلط نکنم دشت کربلا اینجاست

ز خاک میکده بوی نشاط میشنوم

که صیقلی که برد زنگ غم ز ما اینجاست

در آبکلبهٔ من ایکه آشنا روئی

میار عذر که درد ترا دوا اینجاست

قدم بدیدهٔ من نه گر آشنای دلی

غریب خانهٔ یاران آشنا اینجاست

بملک ما نبود با دعا اثر همراه

مرو به سیر دیار عدم دعا اینجاست

عنان رحم ز شوخی نمی نمائی نرم

تو دل بسنگ بدل کرده‌ئی خطا اینجاست

بکیمیا طلبی سوی مغربت زچه روست

سری بمشرب خم دار کیمیا اینجاست

در آ به «هند» و ببین رتبهٔ سخاوسخن

که منبع سخن و معدن سخا اینجاست

بهند جوهریانند قدر فضل شناس

رواج گوهر دانش بمدعا اینجاست

تو فاضلی نظر از قبلهٔ افاضل جو

پناه فضل «جهانگیر بادشا» اینجاست

مرو بدیدن بلبل سوی چمن «طالب»

بیا که بلبل مست غزل سرا اینجاست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی