گنجور

 
طالب آملی

مرگ جان میدهد از حسرت افسردن ما

گور لب می‌مکد از چاشنی مردن ما

هر نفس می‌کند از دیدهٔ ما جذب سرشک

خاک گوئی شده افیونی خون خوردن ما

سعی از حد بشد و قطرهٔ خونی نچکید

پنجهٔ عشق خجل گشت ز افشردن ما

منشان گرد بر این دل که حرامست حرام

همچو آزردن صید حرم آزردن ما

خو بدین آب و هوا کرده دل ما «طالب»

مصلحت نیست ز میخانه برون بردن ما

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی