گنجور

 
طالب آملی

کام از فلک سفله نجوئی که خطا نیست

شایستهٔ خاریدن سر ناخن پا نیست

چون زلف تو یکسر همه قیدم همه بندم

یکموی من از سلسلهٔ عشق رها نیست

زنجیر بپایم چه نهی شوق کفافست

مجنون ترا سلسله‌ئی همچو وفا نیست

در قید لباسم میپسندید که بندی

آزاده دلان را بتر از بند قبا نیست

خون دل ما رنگ وفا دارد از آن رو

از دست تو هرگز نرود رنگ حنا نیست

برگی ز دلم زین چمن سبز نجنبید

آری اثر مهر در این آب و هوا نیست

از دل طلبم بوی تو کین نکهت جانبخش

عطریست که در سلسلهٔ باد صبا نیست

زودت ز در کعبه رسانند بدر دیر

آخر دل بتخانه طلب از تو جدا نیست

ای بخت سیه چون نکنم شکر که چون هست

در بال تو آن یمن که در بال هما نیست

بشکن دلم ای عشق که این شیشهٔ خاموش

صد بار اگر بشکنیش نیم صدا نیست

«طالب» بدعا کام نجوئی که در این عهد

تأثیر دعائیست که در ملک دعا نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی