گنجور

 
طالب آملی

دوش آب دیده‌ام از دل غم احباب شست

و ز فغانم صورت دیوار چشم از خواب شست

چون سرم سامان پذیرد نسبتی دارم بعشق

عشق آب آورد دست از جملهٔ اسباب شست

عاقبت کارش چو تیغ خور بدعریانی کشید

هر که او رخت کتان در چشمهٔ مهتاب شست

نقش پای غم نشد محو از ره ویرانه‌ام

گرچه سیلاب سرشکم خاک را با آب شست

چون نیفتد زورقش در موج خیز اضطراب

دل که هفت اندام خود در چشمهٔ سیماب شست

شکرلله کز غبار دل ندارم شکوه‌ای

بود بر آئینه‌ام گردی شراب ناب شست

کیندئی از «طالب» ار احباب را در سینه بود

هم ز خون خویشتن از سینهٔ احباب شست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی