گنجور

 
طالب آملی

هر نشاطی را در این گلشن ملالی در پی است

آری آری هر کمالی را زوالی در پی است

شاد دایم شاد و غمگین متصل غمناک نیست

صاحب هر حال را تغییر حالی در پی است

منقلب خاطر مباش از انقلاب روزگار

کین مزاج منحرف را اعتدالی در پی است

نا امید از روشنی ایدل بتاریکی مباش

زآنکه شام هجر را صبح و صالی در پی است

شاهد است آئینه وارم یک دودم با می‌سوز

از رخ جانان هنوزم انفعالی در پی است

ز آفت دور جهان جم نیز گو ایمن مباش

ز آنکه هر جام مرصع را سفالی در پی است

فکر عاشق را نهایت نیست در باب وصال

هر محالی را که اندیشد محالی در پی است

خال در دنبال چشم افتاد معشوق مرا

تا بیک آهوی مشکینی غزالی در پی است

سرو گو بنشین که آن شمشادقامت هر طرف

میرود از سایه‌اش نازک نهالی در پی است

هر هلال ما غریبان را ملال لایزال

درقفا باشد خوشا ما را که سالی در پی است

آفتاب حسن را از گرم خوئی چاره نیست

هر جمالی را که می‌بینی جلالی در پی است

شکر کن «طالب» شکایت را ورق در هم نورد

ز آنکه درد محنت ما را زلالی در پی است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی