گنجور

 
طالب آملی

مرا دلیست که مستغرق جمال حق است

نه در خیال و شاق و نه در غم و شق است

مگو مگو که بیک سو نهادهٔ حق را

برو برو که بهر سو که می‌رویم حق است

بعیب عشق کسی را که نیست دل معیوب

میان اهل هنر عیبهاش بر طبق است

مرا درون و برون نیست جز دو صفحه ولی

کتابخانه هفت آسمان در این ورق است

خط سرشک روان گر بود جواب رواست

چرا که خامهٔ دلهای ما هزار شق است

از آن زمان که ورق فرق کرده‌ام ز کتاب

غمم کتاب و کتاب دلم ورق ورق است

مگو شفق نپذیرد زمین که از دل خاک

بعهد گریهٔ من تا بآسمان شفق است

بعلم جهل تمامی سبق مخوان «طالب»

پس از کمال چه حاجت بخواندن سبق است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی