گنجور

 
طالب آملی

زندگان عشق او را تن یکی و جان صدست

نیم دل در سینه اما دیدهٔ حیران صدست

ایکه بیماردلی بشکن قدم در کوی دوست

کاندر آن دارالشفا یک درد را درمان صدست

مرگ را همسنگ با هجران مدان ای دل که من

بارها سنجیده‌ام مردن یکی هجران صدست

صد نشان از دل تراشیدم بناخن چون کنم

تیر بی سوفار مژگان ترا پیکان صدست

مایهٔ صد بحر در دل دارم از خوناب تلخ

یک تنور است این دل گرم و در و طوفان صدست

صد شکن در زلف او آماده و یک دل مراست

چون کنم ای دوستان یوسف یکی زندان صدست

زآن خم ابرو اگر صد دل بخون غلطد رواست

جای حیرت نیست گر یک عید را قربان صدست

میزند موج از قدم فرسودگان صحرای عشق

یک بیابانست و در هر گوشه سرگردان صدست

غم بروی غم نشیند بر دل «طالب» مدام

کلبهٔ ویران او را هر طرف مهمان صداست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی