گنجور

 
طالب آملی

خدایا بر سر ناز آر با ما کج کلاهان را

به سحر غمزه برما فتنه کن جادو نگاهان را

بیابان محبت سرکن ایدل کاندرین وادی

دلیل خضر بینی لاله گم کرده راهان را

من و شوخی که استیلای حسنش در صف محشر

شکایت شکر سازد بر زبانها دادخواهان را

سپهدار غمش برسینه‌ام زان ترکتاز آرد

که تسخیر بلاد آئین بود لشکر پناهان را

جگر خوردن بود گر پای رشگی در میان باشد

ملاقات قوی سرمایه‌گان بی دستگاهان را

نزاکت باحرارت جمع در خون شهان بنگر

مرکب ز آتش و گل دان مزاج پادشاهان را

من و عشق توشاخ و برگ یک نخلیم در معنی

بلی خویشی بود با غم فزایان عیش کاهان را

بگرد شمع جوش لشکر پروانه دیدستی

بگرد تیغ او بنگر هجوم بیگناهان را

بسر چون ذره میرو در رکاب سروری «طالب»

که یکتن بشکند خورشیدوش چتر سپاهان را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی