گنجور

 
طالب آملی

ای نمک پروردهٔ وصلت بتان آذری

وی بخور مجلست دود دل حور و پری

برده از دکانچهٔ حسنت نفایس روزگار

بهر آئین بستن آئینهٔ اسکندری

با خرام چون تذرو گلشنت بر کوهسار

می‌بخندد لالها از جلوهٔ کبک دری

با قد طاوس رفتارت به تیغ کوهسار

خنده آید لاله را بر جلوهٔ کبک دری

هر کجا خوی قطرهٔ افتد بطرف عارضت

زآن زمین تا روز محشر خاک شوید جوهری

سینه گنجینه را زآن لب تهی کرد از گهر

شیشه آئینه را عکس تو پر کرد از پری

گر ملک از دانهٔ خال تو اندازد نظر

افتدت مرغ سلیمانی بدام کافری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی