گنجور

 
طالب آملی

تاچند چو غمازان از هر عمل زشتی

بنشینم و بنشانم خشتی بسر خشتی

افسوس خوران خایم از بس سرانگشتان

پوشیده هرانگشتم پیرایهٔ انگشتی

آن بهٔ که نهان دارم بیحاصلی خود را

چون نیست چه درد ستم از هر عمل کشتی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی