گنجور

 
طالب آملی

بگذار وعدهٔ او بردل غبار بینی

مژه هر قدر گشائی رخ انتظار بینی

قدمی اگر کنی طی ز قلمرو نگاهش

بشمار غمزهٔ او جگر فکار بینی

زدریچهٔ امیدت همه یاس رخ نماید

چو بسعی خویش خواهی که جمال یار بینی

بشرابخانهٔ ما نظری عمیق بگشا

که هزار دجله هرسو می بی خمار بینی

بگلوی زخم عاشق نرود غذای مرحم

دهن جراحت ما لب روزه دار بینی

چه کرامتست یارب گل داغ عاشقان را

که اگر نظر گشائی نمکین هزار بینی

بره هوس گرافتد نظرت بسوی «طالب»

همه نوک دشنه یابی همه نیش خار بینی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی