گنجور

 
طالب آملی

ایکل که را بر آتش سودا نسوختی

بر سینهٔ که داغ تمنا نسوختی

ای بلبل آتش تو ز پروانه کم نبود

شرمت عنان گرفته که رسوا نسوختی

ای شمع گرد سوز تو گردم که چون سپند

ننشست شعلهٔ جگرت تا نسوختی

ای ذره از حرارت خورشید شکوه چند

ما جمله سوختیم و تو تنها نسوختی

شهر و دیار سوختن ای ناله تنگ نیست

شرمنده باش از این که جهان را نسوختی

هر آتشی که سوخت خسی را بره بسوخت

یارب چه آتشی تو که برما نسوختی

«طالب» سموم آه منت نیم سوز سوخت

بنشین و شکر کن که سراپا نسوختی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی