گنجور

 
طالب آملی

بصد نیاز شبی شمع محفلم نشوی

وگر خود آینه گردم مقابلم نشوی

بیک نظر که بچشم وفا بمن نگری

دلم شود، ز تو اما تو از دلم نشوی

هزار گل دمد ای پنجه از هر انگشتی

بشرط آنکه چنان‌گیر قاتلم نشوی

نیم بمنصب پروانگی کم از «طالب»

چرا تو شمع شب افروز محفلم نشوی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی