گنجور

 
طالب آملی

می‌کند پهلو تهی غمخوارم از غمخوارگی

چاره‌گر چون چارهٔ بینند و من بیچارگی

نیست ای مرد طلب آوارگی در راه دوست

ور بود آوارگی هم ای خوش آن آوارگی

گردلت خارد که گردی آشنای راز عشق

از مقامات خرد بیگانه شو یکبارگی

یارب این گرداب خون بر خاک چشم «طالب» است

یا نشان شهسواران را ز نعل بارگی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی