گنجور

 
طالب آملی

بشادابی برویش، گل‌نار است پنداری

به‌پیچانی سر زلفش، دم مار است پنداری

دلم را چشم شادی می‌برد هر لحظه حیرانم

دم تسلیم یعنی وقت دیدار است پنداری

سر شوریده‌ام راه‌رکه بیند زیر لب گوید

نباشد سر چنین آشفته دستار است پنداری

موافق می‌تراود مسطری بازیر و بم سازت

سراسر تار این طنبور یکتار است پنداری

بود کمیاب هر گوهر خصوصاً گوهر دانش

تو از جوهر شناسانی و بسیار است پنداری

ز بس دارد بحسن دوست نسبت عشق منصوری

سر خورشید درخشان بر سر دار است پنداری

قفس بشکستم و مرغ دلم از شکر آزادی

نزد بر یکدیگر بالی گرفتار است پنداری

در آغوش لحد بازست چشم حسرت «طالب»

نماند خفتگان را هیچ بیدار است پنداری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی