گنجور

 
طالب آملی

تو این عهدیکه با من بسته بودی

مگر بهر شکستن بسته بودی

بسی دیر آمدی گویا بهر کام

حنا بر پای توسن بسته بودی

بخاطر هیچ داری کز سر مهر

مرا چون جامه بر تن بسته بودی

گریبانم ز کف می‌دادی آنگاه

که دامانم بدامن بسته بودی

بکو چون می‌خلیدی در دلم دوش

بهر مو چند سوزن بسته بودی

سر ما در کمندت بود ورنی

فلک را دست و گردن بسته بودی

دلامانع چه بودت از فغان دوش

که بال مرغ شیون بسته بودی

که بودت شمع مجلس دوش کزرشک

ز رویش چشم روزن بسته بودی

چه صحبت داشتی دوشینه «طالب»

که بردر قفل آهن بسته بودی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی