گنجور

 
طالب آملی

من کیم آشفتهٔ ز یار گسسته

بیدلی از یار و از دیار گسسته

مرغ ملول فتاده در قفس از دام

رشتهٔ پیوند شاخسار گسسته

دهر یکی وادی پر از خس و خار است

بخت من آن بختی مهار گسسته

طبع چسان نشکفد که عیش در این روز

رشتهٔ الفت ز روزگار گسسته

نغمه چسان سر زند که عود طری را

کاسهٔ آهنگ مانده تار گسسته

قدر گهر نیست در زمانه همانا

رشتهٔ تسبیح اعتبار گسسته

کی کند از بیدلی محافظت سر

دست ز فتراک آن سوار گسسته

چون دل مجروح بر کشیده خروشی

بخیه زخمی ز هر کنار گسسته

چون بود احوال خونچکان دل «طالب»

دست ز دامان زلف یار گسسته

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی