گنجور

 
طالب آملی

نه لعل یار خط از مشک تر بر آورده

که بادهٔ لب او درد سر بر آورده

مکن تصور مژگان که چشم حیرانم

ز بس خدنگ بلاخورده پر بر آورده

بباغ روی تو تا گل طراوت افزاید

لب تو جدولی از آب کوثر آورده

فکنده باز بسوی دلم عنان غم عشق

بدان شتاب که گوئی مگر سر آووده

شکون گرفته دلم در عشق را کین حال

نشانه ایست که با خود ز مادر آورده

اگر چه زلف تو از ناز موی چوگان نیست

بس اشکست که بر گوی عنبر آورده

به بین به بین که چه نادر برابر است سپهر

که ماه را برخت در برابر آورده

دلم که داده بدان زلف دست بیعت خویش

چه مذهبیست که ایمان بکافر آورده

ز بس گریسته در وصف نظم دلکش دوست

ز گریه چشم قلم آب گوهر آورده

نه کیمیاگر و ترتیب داده اکسیری

که آب دردهن کیمیاگر آورده

همیشه فیض رسان باد خامهٔ «طالب»

که کم نهال بدان تازگی بر آورده

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی