گنجور

 
طالب آملی

گلی، آزار بلبل کن، مشو بدخو بپروانه

نشی آتش، مکن در تندخوئی، رو بپروانه

میان عشقبازان فخرها دارم که از یکسو

ببلبل میرسانم نسبت از یکسو بپروانه

بود بی‌نور شمع کفر لیک از رشک میسوزم

که دارد نسبتی در سوختن هندو بپروانه

دل‌سوزان من در عاشقی برمن شرف دارد

که من با شمع دارم آشنائی او بپروانه

ز بس کز شعلهٔ دل گشته نورانی سراپایم

کند شمعش تصور گر نمایم مو بپروانه

نشستن بر نگارین فرش آتش کار بلبل نیست

سمندر میتواند گشت همزانو بپروانه

برای حسن گل کافیست «طالب» گرمی بلبل

ندارد احتیاجی هیچ رنگ و بو بپروانه

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی