گنجور

 
طالب آملی

ساقی آمد به بغل ساغر و مینا هردو

چام را صلح بمی داد و مرا با هردو

چه‌جوابست چو ساقی کند از لطف سئوال

که قدح خواهی یا نقل قدح یا هردو

ایکه گفتی بتو پیمانه دهم یا دشنام

هیچیک رد نتوان کرد خدا را هردو

تا بسر چشمهٔ چشمم گذر اشک افتاد

شد یکی در نظرم قطره و دریا هردو

این بدم و آن بقدم روح فزاید گوئی

کز تو دارند نظر خضر و مسیحا هردو

فرق در چاشنی نیش تو و نوش تو نیست

هردو یکمرتبه دارند دریغا هردو

عجب افروخته بی‌باده عذارش وقتست

که بیایند گل و می بتماشا هردو

سرو و شمشاد ز چشم بدشان بد مرساد

که بآن شعله شبیهند ببالا هردو

دو شرابند بیک نشاء دولعل لب یار

روزی ساغر ما باد خدایا هردو

گر تو از جانب مائی ظفر از جانب ماست

دوجهان صف زده بریکطرف و ماه‌ردو

سرمپیچ از خط دستور که از خدمت اوست

دولت آخرت و دولت دنیا هردو

دست بردامن (شمس الوزاء) زن «طالب»

گر بی دولت دنیائی و عقبی هردو

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی