گنجور

 
طالب آملی

تلخ سازی کام چون نام من آری برزبان

من گرفتم کز شکر لب داری از کوثر زبان

چون سر کلک زبان او بدیدم زیر تیغ

گشت معلومم که دارد روشنی با سر زبان

ایکه از شرم پشیمانی نخواهم کام خشک

نذر کن هان تابهر حرفی نکردی تر زبان

تا دهان دشمنان یکباره بر دوزم بمهر

صد زبان خواهم فسون دوستی بر هر زبان

خواهی از نطق تو بالد هر تنی صدپیرهن

باش همچون خامه فربه معنی ولاغر زبان

چشم من بد دل مباش و بد زبان باهیچ تن

دل بمردم خوش همین دارد ز دل خوشتر زبان

غور کن بنگر زبان خون ریز به یا نوش ریز

پس توهم شکر زبان میباش نی خنجر زبان

راه در دل کن برسم محرمان بزم عشق

تا نگیرندت چه گفتار سفیهان بر زبان

چون زبان را خوش بود بادل طریق اتحاد

با دلم بادا یکی آن غمزه را نشتر زبان

دل سفید و آه مشکین دار کز روی تمیز

صفحهٔ سیمین سینه زیباتر، قلم عنبر زبان

چون صدف در مجلس دریا خروشان گوش باش

یاد گیر این نکته را از «طالب» گوهر زبان

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی