گنجور

 
طالب آملی

مرا چون بود جای جان آستین

فشانم بپای تو ز آن آستین

بر آئینه داغ ساعد مرا

کند کار آئینه دان آستین

مرا خاک کویت چو دامن گرفت

فشانم بهر آستان آستین

شدی راز دار سرشکم اگر

نبودی دریده دهان آستین

مراجان یکی مرغ سر درهواست

مر آن مرغ را آشیان آستین

دو عالم دو هنگامه خوبیش نیست

بر این دامن افشان بر آن آستین

چه «طالب» مشو خاک آن آستان

بیفشان بر آن آستان آستین

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی