گنجور

 
طالب آملی

خدنگ آه دلا سوی او روانه مکن

بدار پاس ادب قبله را نشانه مکن

بزلف سرکش اوهان دلا مشو گستاخ

مکن چو بیخبران موی شیر شانه مکن

دلا صفای وطن دیدهٔ چو مرغ اسیر

بمیر در قفس و یاد آشیانه مکن

ببین سزای خود ای دل بگفتمت صد بار

که اعتماد بر آن خوی پر بهانه مکن

ز باده روح پذیرد غذا که گفت ترا

که قوت جان ز نسیم شرابخانه مکن

مدہ قرار به پستی دلا بلندی جوی

چو صدر هست قناعت بآستانه مکن

زمانه‌ایست بکام دل تو هان «طالب»

اگر کنی طربی جز در این زمانه مکن

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی